تبليغاتX
اسمان بی ستاره

.: اسمان بی ستاره :.


منوي اصلي

صفحه ي اصلي

پست الكترونيكي

وضعيت در ياهو

 

درباره

 

صفحات قبلي وبلاگ


بهمن 1384

دی 1384

آذر 1384

آبان 1384

 

لينک دوني


.:: قالب هاي رايگان همراه کدهاي جالب براي وبلاگتان ::.

ماهی خسته من ((نیکا))

فــرشــتـــه زمــیــنــی((آبجی ستاره))

عشق ممنوع

فقط به خاطر تو

---مرد قبیله---

××آنتی دختر××

آوای هیوا

یاس شیشه ای

×××جنــــوون×××

S.E.V.E.N

آسمون پر ستاره

پرستوی همیشه مهاجر

غریبانه ولی آشنا

پسر تنها

نونوایی محمد

حکایت عشق

اشک باران

بی قرار عشق

بهوونه عشق

دوستانه ها

رویای آبی

نقطه صفر مرزی

لیست وب های برووز

سارا و سیا

دنیا بدوون دختر

عرووسک تو((pep))

آوای دل

دختر عاشق

بچه مجردا

فــرشــتـــه زمــیــنــی((آبجی ستاره))

 

لوگو دوني

 

جستجو



 

موسيقي


 

بلاگفا

قالبهاي رايگان همراه کد

 

آمار

آمار بازديدکنندگان :
کاربران آنلاين :

.: زمان توليد صفحه 0.14 ثانيه :.


طراح قالب


قالبهاي بلاگفا : w-o-r-y-a

ويرايش قالب : Worya
 

.: نـامـه هـایـی کـه پـاره پـاره کـردم :.

بـه نـام سـر فـصـل هـمه نـامـه هـا چـه آنـهـايـي کـه نـوشـتـه شـده انـد وچـه آنهايي که سـپـيد مانـدنـد تا کـاغـذهـا سـيـاه نشونـد.
يـک سـلام پـررنـگ وچـنـد نـقـطه چـيـن..... بـه عـلامـت جـوابهـايي که
 هرگـز نـدادي و يـک دقـيـقه سکـوت! بـه احتـرام تـمام لحـظه هايي که
 در انـتـظار پـاسـخ تـو مـردنـد.فرض که دلـت نـخـواسـت! بـه فـرض که
حوصـله ات نـيـامـد! بـه فـرض کـه لايـقـش نـبـودم !فـرض که دوسـتـم نـداري !
نـه خودم نـه نـامـه هايـم را !!!! ايـن خـودش قـانع کـنـنـده تـريـن دلـيـل دنـيـاسـت.
بـي دلـيـلي هـم خـودش کـلي دلـيـل اسـت. لااقـل ميـگـفـتي:(( ايـن هـم که جـوابي نـنـويـسـنـد جـوابـي سـت))
دريـغ از هـمـيـن حرف چه مـيـشـود کرد تـويـي وعـزيـز کـرده ايـن دل رسواي سـر گـردان خـودم ،

 چه کارش کـنم جـواب هـم نـدهـي بهـانـه ات را مي گـيـرد بگـذريـم....
حوالـي هـمـيـن روزهـاي پـژمـرده نـيـامـدنـت انگـار کـسي از آسـمان بـه مـن گـفـت شايد اين عزيـز کـرده دلـت شـعر به دل مـخـملي اش نـمي نـشـيـنـد!
حـق بعـد از تـو با اوسـت ايـن بار ديگـر شعـر نـمي نـويـسم،

 نامه هـايـي را برايـت مي نـويـسـم که در تـنهايي پايـيزي ام براي خودم نـوشـتم وبراي تو پاره کردم.
حـقـيقـتـش فکر ميکردم اگر مي خواسـت از اين زبان خوشـت بيـايد حرفهـاي عادي خودم را بـيـشـتـر دوست داشـتي که نـداري حالا چـارهاي نـيـسـت ،

ايـن را هـم امـتـحانـش مـيکـنم.
راسـتي بـه دل نگـيربـيـن نامه هـايي که پاره کـردم اسـم تـو همـيشـه با چـنـد کـلام قـبـل وبـعـدش سـالـم و دسـت نخـورده مانـد

 و حالا هـم از روي هـمـان اسـم خـودت نـامه هـاي تـکـه تـکـه شـده را کـنـار هـم چـيـدم
و بـرايـت نـوشـتـم ايـن بار هـم اگـر بـه دلـت نـنـشـسـت فـکـر ديگـري مي کـنـم

 شايـد هـم دفعـه بـعـد بـه سـبـک آدم هـاي آن طـرف تـاريـخ حـرفهـايـم را برايـت نـقـاشـي کـردم.
خـدا را چـه ديـدي شايـد پـسـنـديـدي خـوب ديـگـر وقـت چـشـمـهاي قـشـنـگ نـازت را زيـاد گـرفـتـم

بگـو بـه روشـني خـودشـان کـدري لـهـجه ايـن مـجـنـون آواره را بـبـخـشـنـد.
مـمـنـون کـه هـمـيـشـه نا خـواسـتـه کـمـکـم مـيـکـني چـه خـودت،چـه اسـم قـشـنگـت،چـه سـفـرت،چـه نـيـامـدنـت و

 ايـن بـار هـم بي جـوابـيـت کـه کـانـون از هـم پـاشـيـده نـامـه هـاي پـاره پـاره ام را بـه هـم پـيـونـد زد،
تـاريـخ نـمـيـزنـم هـر وقـت که تـو مـمـکـن اسـت حـوصـلـه مهـربـانـيـت بـيـشـتـر بـاشـد.
حـرف آخـر ايـنـکـه زيـبـا،مـثـل هـيـچکـس ،قـرص کـامـل مـاه،بي تـقصـيـر پـروانـه ات مي مـانـم وبـراي تـو مي نـويـسـم

تـو عـزيـزي،چـه بـهـاري بـاشـي،چـه تـابـسـتـاني،چـه پـايــيزي دلـت نـسـوزد،
نگـوچـه لـحـن غـم انگـيـزي راسـت مي گـويـم کـه عـزيـزي ،حـتـي اگـر ايـنـهـا راهـم مـثـل بـقـيـه فـرامـوش کـني ودور بـريـزي.

کـسـي هـم بـي تـو مـي مـيـرد و هـم بـراي تـو

 

« نويسنده : امیر «» نوشته شده در : سه شنبه 20 دی1384 «» ساعت : 0:41 »


.: گل صداقت :.

۲۵۰سال پيش از ميلاد در چين باستان شاهزاده اي تصميم به ازدواج گرفت.

 با مرد خردمندي مشورت کرد و تصميم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختري سزاوار را انتخاب کند .
وقتي خدمتکار پير قصرماجرا را شنيد، بشدت غمگين شدچون دختر او مخفيانه عاشق شاهزاده بود .

خدمتکار موضوع را با دخترش در ميان گذاشت .دخترش گفت:من هم به آن مهماني خواهم رفت .
مادر گفت :تو شانسي نداري ،نه ثروتمندي ونه خيلي زيبا .
دختر جواب داد :ميدانم هرگز مرا انتخاب نمي کند،اما فرصتي است که دست کم يکبار او را ازنزديک ببينم .
روز موعود فرا رسيد وشاهزاده به دختران گفت: به هريک از شما دانه اي مي دهم تا آنرا در گلداني بکاريد،

کسي که بتواند در عرض۶ ماه،زيباترين گل را براي من بياورد،ملکه آينده چين مي شود .
دختر پيرزن هم دانه را گرفت و در گلداني کاشت .
سه ماه گذشت ولي هيچ گلي سبز نشد .دختر با باغبانان بسياري صحبت کرد تا راه گلکاري را به او بياموزند .

اما بي نتيجه بود،گلي نروييد .
روز ملاقات فرا رسيد .فضاي سالن پر بود از عطر گلها.

دختر با گلدان خالي اش منتظر بود

 وديگر دختران هر کدام گل هاي بسيار زيبايي به رنگ ها وشکل هاي مختلف درگلدان هاي خود داشتند .
لحظه موعود فرا رسيد.

شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسي کرد

ودر پايان اعلام کرد دختر خدمتکارهمسر آينده او خواهد بود .


همه اعتراض کردند که شاهزاده کسي را انتخاب کرده که در گلدانش هيچ گلي سبز نشده است .
شاهزاده توضيح داد :اين دختر تنها کسي است که گلي را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسري امپراتور مي کند.

همه دانه هايي که به شما دادم ،عقيم بودند،امکان نداشت گلي از آنها سبز شود. بله او گل صداقت را کاشته است .

« نويسنده : امیر «» نوشته شده در : یکشنبه 11 دی1384 «» ساعت : 2:7 »


.: اگر دبیر بودم :.

اگر دبير رياضي بودم ثابت ميكردم كه چگونه شعاع نگاهت از مركز قلبم مي گذرد

 اگر دبير شيمي بودم نام تو را در قلبم پخش مي كردم تا محلول با محبت شود

 اگر دبير ديني بودم مي دانستم كه بعد از خدا تو را مي پرستم

 اگر دبير جغرافي بودم مي دانستم كه خوش آب و هوا ترين منطقه آغوش گرم تو است

 و اگر دبير زبان بودم با زبان بي زباني مي گفتم

عاشقتم

 

« نويسنده : امیر «» نوشته شده در : یکشنبه 4 دی1384 «» ساعت : 0:54 »


مطالب قبلي


 

Free JavaScripts