یکی را دوست می دارم ولی افسوس او هرگز نمی داند
نگاهش می کنم شاید بخواند راز پنهانم
که او را دوست می دارم
ولی افسوس وصد افسوس او هرگز نگاهم را نمی خواند!
به برگ گل نوشتم من :
" تو را من دوست می دارم"
ولی افسوس او گل را به زلف کودکی آویخت تا او را بخنداند!
به مهتاب گفتم: ای مهتاب سر راهت به گوش سلام من رسان و گو
"تو را من دوست می دارم"
ولی افسوس چو مهتاب روی بسترش لغزید، یکی ابرسپید آمد که روی او بپوشانید
صبا را دیدیم و گفتم: صبا دستم به دامانت، بگو از من به دلدارم
تو را من دوست می دارم!
ولی افسوس وصد افسوس زابر تیره برقی جست که قاصد را
میان ره بسوزانید.
کنون وامانده از هر جا
دگر با خود کنم نجوا
یکی را دوست می دارم ولی افسوس او هرگز نمی داند...