.jpg)
آنشب که من و تو تنها بوديم... لبهايت را ساعتها به گرمي لبهايم گره داده بودي...
مي دانستم که دوستم داري... ديوانه ام بودي... عاشقم بودي... چشمانت خمار بود...
بدنت از حرارت عشق مي سوخت... دستهايم را به دست گرفته بودي و
عاشقانه روي لبهايت مي گذاشتي و مي بوييدي و مي بوسيدي...
قلبم را از سينه ام درآوردي با هر چيز که در توان داشتي و در دستهايت گرفتي...
حالا که قلبم را دزديدي کجا مي روي؟... قلبم را پس بده و برو ...
تن بي قلب من چه فرقي با يک مشت خاک دارد... در دستم بگير... له ام کن...
ببين که ذره ذره ام از لابلاي انگشتانت فرو مي ريزد... من خاکم...
پيشاني ات را روي من بگذار ... تو که مسلمان بودي... نماز مي خواندي...
من مهر تو بودم... مرا سجاده ي خود کن... تا من زير دست و پاي تو له شوم...
آب بر فرق سرم بريز تا گِل شوم... محکم شوم... سنگ شوم... نشکنم...
نسوزم... خاکستر نشوم... بيا بيا مرا پرتاب کن روي آب... من پرواز مي کنم...
روي آب ملق مي زنم... فرو مي روم ته آب... غرق مي شوم...
دست و پا مي زنم... دستم را بگير... پايم را نبند... رهايم مي کني و مي روي...
من سنگ شدم تو که سنگ نبودي... تو آب بودي... زلال بودي ...
روي من جاري شدي سنگم کردي... بي رحمم کردي... دستم را نگرفتي...
قلبم را دزديدي... برو برو نمي خواهمت ... من سنگم... دلم برايت تنگ نمي شود...
دل ندارم... دلم را دزديدي... دوستت ندارم... احساس ندارم...
احساسم را دزديدي... عشقم را دزديدي... عاشقت نيستم... برو برو برو